مرد، زن و غریبه‌ی آشنا

1

دستانش را آهسته به سمت بالا آورد، تا پروردگار را برای این همه نعمت سپاس گوید. دست‌های همسرش هم به دنبال او بالا آمد. مانده بود از کدام یک شروع کند؛ از کدام نعمت؟! هر چه می‌دید نعمت خداوند بود و نمی­‌دانست کدام را بگوید. نسیم آهسته‌ای موهایش را تکان داد و خنکای لذّت بخشی را رقم زد. پس از همین نعمت آغاز کرد.«پروردگارا سپاس تو را به خاطر ارزانی داشتن این نسیم لذّت بخش بر ما.» امّا نه خودش هم از این دعا خوشش نیامد. پس به این فکر کرد که نمی‌توان یکی یکی نعمت‌ها را شکر کند، بلکه باید به دعایی فکر کند تا همه­‌ی نعمت‌ها را در بگیرد. پس خدا را اینگونه خواند:«که ای پروردگار، ای تمام مخلوقات از آن تو، تو را به خاطر این همه نعمات که بر ما ارزانی داشتی سپاس. سپاس تو را که بی منّت این همه را بر من و همسرم حلال کردی، تو را بی کران سپاس.» پس از این رو به همسرش کرد و او را که با چشمانی بسته به او گوش می‌داد را نگاه کرد. چه آرامش بی انتهایی در صورت او نهفته بود. دوست داشت ساعت‌ها در صورت همسرش خیره نگاه کند. به چشم‌های بزرگ و شفافش، به ابروان کمانش، به گونه‌های گوشت آلود و برجسته‌اش، به بینی کشیده و بی عیب و نقصش و لبهای پر قوّت و گیرایش که انگار مخزن گنجینه‌ای گرانبهاست. همسرش چشمانش را باز کرد و به او نگاه کرد. از فکر اینکه شوهرش به او نگاه می‌کرده، گونه‌هایش قرمز شد و سرش را به پایین خم کرد. پنجه‌ی بزرگ و کشیده‌اش را بر روی دست زیبا و درشت همسرش گذاشت. دستش سرد بود. آن را فشرد. سپس بلند شد و دست همسرش را هم کشید. به فکر عزیمت به مکانی دیگر از این بهشت برین را داشت. ابتدا کمی آهسته با هم قدم زدند، امّا ناگهان دست هم را رها کردند و دویدند. از روی چمن زارها گذشتند، از میان گلها عبور کردند و از روی چشمه‌ها و رودها پریدند. به هم لبخند می‌زدند و گاهی می‌خندیدند. عاقبت خسته شدند و کنار چشمه‌ای نشستند و آسمان را تماشا کردند. سپس کمی از میوه‌های درختی که کنار چشمه بود چیدند و تناول کردند. سپس اندکی به استراحت پرداختند...

2

بیدار شدند و به هم نگاه کردند. به یکدیگر لبخند زدند. از ابتدای حضور در این سرزمین خیال می‌کردند که در این سرزمین تنهایند. امّا گویا این گونه نیست و این دو تنها نیستند. نگاهی پر کینه و خشم تک تک اعمال و حرکاتشان را دنبال می‌کرد. به فکر تلافی بود. تلافی با این مسبب. با این مسبب که باعث هبوط بود. چاره می‌جست برای تلافی.

امّا این زن و شوهر بی خبر از این خطر، به فکر گردش در این باغ بزرگ بودند. گرما گرم صحبت و تماشا بودند. این زیبایی‌ها را کی تا به حال دیده بودند مگر؛ گاهاً با دیدن گلی زیبا یا میوه‌ای عجیب می‌ایستادند و با تعجّب به آن نگاه می‌کردند.

امّا آن خبیث به فکر تلافی بود. فقط تلافی. عاقبت فهمید که چه کند، فریب.

پس، از پس پرده‌ها برون آمد و ظاهر شد. در ظاهر یک مرد خوش سیما و با هیکلی که بسیار شبیه به مردی میان سال باشد، درست در میان راهشان حاضر شد. آن دو متعجّب و متحیر به او نگاه کردند و او با لبخند طوری جلوه داد که انگار از دیدن آنها خوشحال است.

بعد از اندکی که همدیگر را خوب نگاه کردند او اوّل شروع به صحبت کرد،«حالتان چطور است؟» امّا آن دو هنوز با حیرت به او نگاه کردند و صحبت کردن او نه تنها باعث نشد که از دیدنش تعجّب نکنند بلکه بر تعجّبشان هم افزود. فکر نمی‌کردند که کسی جز خودشان هم در این سرزمین پهناور وجود داشته باشد. امّا عاقبت زن دل به دریا زد و پرسید،

 «شما اینجا چه کار می کنید؟»

«من هم اینجا زندگی می کنم...»

امّا شوهرش حرف او را قطع کرد و پرسید،

«شما اینجا زندگی می‌کنید؟ ولی ما خیلی وقت است اینجا هستیم و شما را تا به حال ندیده‌ایم!»

«ندیده‌اید؟! خوب معلوم است شما مگر چند روز اینجا بوده‌اید و کجاها را گشته‌اید که می‌گویید مرا ندیده‌اید؟! اینجا سرزمین بزرگی‌ست که شاید در طول چند سال گشتن هم نتوانید همه جایش را بگردید. امّا اینها مهم نیست حالتان چطور است؟ همه جای این منطقه را گشته‌اید؟»

مرد و زن اصلا به جمله‌ی اوّلش دقّت نکرده‌اند که او از کجا می‌داند آنها چند روز است در این سرزمین زندگی می‌کنند. مرد در جواب ادامه داد،

«بله، تقریباً فکر می‌کنم گشته‌ایم.»

«غذا چه می‌خورید؟»

«میوه‌های درختان، آب هم از رودها می‌نوشیم.»

«همراه من بیایید تا جاهایی را که تا به ندیده‌اید، نشانتان بدهم، و چیزهایی که طعمشان را نچشیده‌اید، بچشید.»

این را گفت و راه افتاد. آن دو اندکی تردید داشتند؛ امّا وقتی برگشت و آنها را صدا کرد، به راه افتادند.

3

آن مرد هر چه می‌توانست درباره­‌ی مناظر طبیعی و میوه‌های خوش طمع آن جا برای آنها صحبت کرد. تا آنجا که دیگر، جایی برای شک باقی نمی‌گذاشت که او بدخواه باشد. بهترین کلمات را برای صحبت انتخاب می‌کرد، به بهترین شکل ممکن تمام زیبایی‌های محیط را توصیف می‌کرد و حتّی یک بار برایشان از بالای درخت میوه چید و پایین آورد. تا چند روز به همین منوال گذشت، تا که آنها را به منطقه‌ای برد که آنها می‌دانستند در این منطقه نباید حضور داشته باشند و همچنین نباید به یک درخت نزدیک شوند. امّا غریبه مخالف این قانون بود؛ به همین دلیل پرسید:

«چه کسی این قانون را گذاشته؟»

«خدا، او که ما را آفرید، او که به ما گفت در این جا زندگی کنیم و بخوریم و بیاشاییم؛ اما به این درخت نزدیک نشویم.»

آدم این حرف را زد. حوا هم به علامت تاکید سرش را تکان داد. امّا آن مرد با اعتماد به نفس ادامه داد:

«فکر می‌کنید چرا از شما اینگونه خواسته؟!»

آدم و حوا با سردرگمی نگاهی به یکدیگر انداختند و آدم جواب داد:

«نمی‌دانیم. امّامهم این است که از ما خواسته به این درخت نزدیک نشویم، امّا می‌توانیم از تمام قسمت ها و میوه ها استفاده کنیم.»

«خوب خودتان فکر می‌کنید دلیل این دستور چه بوده؟»

«دستور؟! دستوری نبود خدا از ما خواست تا این کار را انجام دهیم و از نزدیک شدن به درخت امتناع ورزیم.»

آدم این گونه جواب مرد را داد. مطمئن و صریح. امّا مرد دوباره ادامه داد:

«پس اگر بخواهید می‌توانید به درخت نزدیک شوید؟!»

«بله می‌توانیم امّا این کار را نمی‌کنیم.»

مرد دیگر اصراری به آنها نکرد و به ادامه­‌ی گشت و گذار پرداختند.

آن روز هم همین گونه به گشت و گذار پرداختند. مرد تا توانست، بهشت را به آدم و حوا نشان داد. تلاشش برای به دست آوردن اعتماد معطوف کرد و موفق هم شد.

هنگامی که پس از استراحت کوتاه یک بار دیگر به گشت و گذار پرداختند، مرد طوری مسیر را مشخص کرد تا دوباره به درخت ممنوعه برسند و این را فقط یک تصادف جلوه داد. در عوض این مطلب را ابراز کرد که حتماً مقرر شده که آنها اینجا باشند و این درخت را بیشتر بشناسند. او این را هم افزود که تمامی راه‌ها به این درخت ختم می‌شود.

وقتی که آدم و حوا را هم متعجّب و علاقه‌مند یافت، به دروغ پردازی‌هایش ادامه داد. اینکه این میوه، خوشمزه‌ترین میوه­­‌ی بهشت است. اینکه بهترین عطر را هم بین میوه‌های دیگر دارد. آنقدر از زیبایی و طعم میوه صحبت کرد که چشمان آدم و حوا خیره به درخت شد و ثابت. مرد دیگر با آرزویش فاصله­‌ی چندانی نداشت. خودش به سمت درخت حرکت کرد و دستش را به سمت یکی از میوه‌های درخت برد و آن را لمس کرد:

«نگاه کنید من هم از این میوه استفاده می‌کنم. ترسی ندارم شما هم می‌توانید از این میوه استفاده کنید. راستی من بهتان نگفتم که میوه­‌ی این درخت شما را جاودان خواهد کرد؟!»

آدم جواب داد:

«خیر»

«پس بدانید میوه­‌ی این درخت شما را جاودان خواهد کرد، خدا از شما خواسته تا به این درخت نزدیک نشوید تا جاودان نشوید.»

این را گفت و با دست به آنها اشاره کرد تا جلو تر بیایند. آدم و حوا همانند مسخ شده‌گان به سمت او رفتند. مرد در دلش چنان خوشحال بود که نتوانست لبخندش را پنهان کند. چشمهایش با کینه به آن دو خیره کرده بود:

«حتماً باید میوه را لمس کنید تا بفهمید چقدر میوه­‌ی ظریف و زیباست. عطر این میوه...(با صدای زیاد میوه را بویید) بی نظیر است، بی نظیر هنگامی که اوّلین بار طعم و بویش را امتحان کردم برای مدتّی فقط من بودم و این میوه...»

 لبخندی زد و به آن دو نگاهی انداخت تا تاثیر کلامش را ببیند، سپس ادامه داد:

«اگر شما این میوه را امتحان نکنید انگار که اصلاً بهشت را حس نکرده‌اید و ندیده‌اید.»

این تعریف‌ها آدم و حوا را حریص‌تر کرده بود، مرد هم از فرصت استفاده کرد و به هر کدام میوه‌ای داد، آنها هم میوه را با علاقه گرفتند:

«صبر کنید اوّل ببویدش بعد طعمش را بچشید تا متوجه اصرارم شوید...»

4

هبوط... سقوط... یا هر نام دیگری. آدم و حوا در چشم به هم زدنی خود را در سرزمینی دیگر یافتند. علاوه بر این یکدیگر را عریان یافتند و تلاش می‌کردند تا خود را بپوشانند. انگار که قبل از این نوری بهشتی پوشش بوده و حالا نیست. حوا گریه می‌کرد. آدم نگران بود و خجل. هر دو سعی می‌کردند بوسیله­‌ی برگ ها و درختان خودشان را بپوشانند. سپس به مدتّی طولانی پروردگار را صدا زدند و طلب آمرزش و بخشش کردند. جوابی نیامد مگر فرشته‌ای که آنها را راهنمایی کرد که خدا را به چهارده معصوم قسم بدهند. آدم و حوا با زاری همین کار را کردند. خدا آنها را از بهشت  به زمین فرستاده بود. آنها را بخشید، امّا... رهسپار زمین کرد تا «در زمین زندگی کنند در حالیکه بعضی با بعضی دیگر دشمن هستند و زمین تا مدتّی معین جایگاه‌شان است.»

در ادامه به آن دو راه را اینگونه نشان داد که :« پس از محرومیت از بهشت همواره بر سر دو راهی خواهید بود؛ راه هدایت و راه گمراهی، راه ایمان و راه کفر و راه فلاح و راه خسران. هر که یاد خدا کرد و راه پیمود، نباید از وسوسه شیطان و خدعه­‌ی او ترس داشته باشد. ولی هر کس جز این کرد، سعی او در این دنیا بی ثمر است در حالیکه فکر می‌کند کار شایسته‌ای انجام می‌دهد و نیکوکار است.»

پس از این آدم و حوا مسیر خودشان را ادامه دادند. شرمسار از کاری که کرده بودند رفتند. رفتند تا سقفی پیدا کرده و لحظه‌ای بخوابند تا از این عذاب اندیشیدن خلاص شوند. آنها بلافاصله با یافتن یک سر پناه دراز کشیدند و به خواب رفتند.

5

و همچنان ادامه یافت.

/ 7 نظر / 15 بازدید
دختر خوب

سلام خدا قوت با تبادل لینک موافقید؟

رابرت

راستش من خوشم نیومد دادا ریزنظر هم دارم اگر برات مهم بود منتظریم تا پست بعدی

دختر خوب

سلام متشکرم، بنده هم لینکتون کردم یا علی

رابرت

سلام .منم چون میدونستم خودت هم راضی نیستی نقد ریز نکردم هر چند که این کار از ما بر نمیاد و بد نوشتن از شما نیز ایضاً خلاصه امیدوارم کلا نظر مخالف هردوستی بار منفی روحی نداشته باشه برا وبلاگ یه زمان کوتاهی رو مشخص کن-داستانک های (بدون تکلف-اصلا کودکانه چه عیبی داره) بنویس + مینونی دانشگاه نویسندگی هم راه بندازی_فن نویسنگی لقمه ای[نیشخند] RSS[زبان](همان اصول مکتوب نویسندگان مشهور + تجربیات شخصی) + خاطرات روزانه منتظریم

رابرت

و همين كه بنده خدا برخاست تا او را بخواند چيزى نمانده بود كه بر سر وى فرو افتند (۱۹) الجن

محمد

سلام مطالبی که میگذارید ، بسیار دلچسب و دلنشینه ! لینکتون کردم یا علی