باباجون

- سلام، باباجون. حالت چطوره؟ خوبی انشاا... ببخشید دیگه وقت نمیشد بهت سر بزنم این ماه یکم سرم شلوغ بود وقت نمیکردم بهت سر بزنم. ببخشید، اجازه هست بشینم؟!

- ...

- ببخشید، داشتم چی می گفتم، آره ببخشید دیگه وقت نشد. امروز هر جور بود خودمو رسوندم که بهت سر بزنم ببینم  مامانم می خواست بیاد ولی خوب خودت میدونی گرفتارن دیگه. عوضش این گلاب تازه رو داد برات بیارم. البته قول داد هفته­­ی دیگه حتماً بیاد...

- ...

- راستی بابا جون می خواستم یه چیزی رو بهت بگم. اجازه هست؟!

- ...

- نه دیگه اونجوری نه، بگم؟!

- ...

- خوب باشه می گم، نمی دونم  شاید ناراحت بشی از دستم، امّا نَوَت یکم شیطونی کرده...

- ...

- چه شیطونی؟! الان همونو می خوام بگم. می دونی بابا جون، می دونی فکر کنم عاشق شدم...

- ...

- نه به خدا باباجون قَلَت نکردم به خدا...

- ...

- باشه قسم نمی­خورم ببخشید. چند هفته پیش با یه دختره تو دانشگاه آشنا شدم...

- ...

- همینجوری اتفاقّی، مثل بقیه حتّی جزوه هم بهش ندادم، یه چند هفته خیلی اتفاقی جلوی راهم سبز شد منم خوب فکر کردم  اتفاقیه. برای همین خیلی قضیه رو جدی نگرفتم اونم فکر کنم جدی نگرفت. تا بعد یه مدّت نمی دونم چی شد نگاهم هی می رفت سمتش، به این نگاهها عادت کردم، قضیه شوخی شوخی جدی شد، خیلی هم جدی!

- ...

- آره، خیلی، واقعاً چشممو گرفته. هیچی دیگه بعد از کلی خون دل خوردن آخر رفتم حرف دلمو بهش زدم اصلاً مطمئن بودم که اونم منو می خواد، اگه نبودم که جلونمی رفتم ولی اون همون اوّل جواب منفی داد

- ...

- آره گفت: نه! انگار یه سیلی محکم خورده باشم بابا جون یه لحظه، کل صورتم قرمز شد. تا یه هفته دانشگاه نرفتم یعنی اصلاً نمی تونستم برم. بعد از یک هفته وقتی رفتم دیدم اونم یه هفته نیومده پس فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسشه، اگه منو نمی خواست پس چرا یک هفته نیومده بود؟ اتفاقاً اونم همون روز اومد! داری تله پاتی رو؟ از اینجا بود که فهمیدم که یا داره ناز می کنه یا یه مشکلی داره. برا همین بیخیال نشدم هی تو این فکر بودم که چیکار کنم. یه بار تا خونشون تعقیبش کردم. یه بار با دوستش صحبت کردم و ازش قول گرفتم که بهش هیچی نگه تمام سعی ام این بود که علت مخالفتشو بفهمم. نمی دونی به چه وضعی افتاده بودم یکی دو تا از واحد هامو افتادم بقیَرَم ناپلئونی قبول شدم! اونم کی؟! منی که معدل هر ترمش زیر 18 نمی یومد! باباجون ناراحت نشی ولی گاهی وقتها نمازم قضا می شد...

- ...

- آره،این دیگه خیلی نامردی بود. دیگه حتّی روم نمی شد با خدا صحبت کنم. خجالت می کشیدم. خسته شده بودم از زندگی. آخر سر با یکی از بچه ها رفتیم شاعبدالعظیم. از حضرت خواستم خودش پیش خدا شفاعتم کنه. ازشون خواستم که بره پیش یکی که ستارالعیوب شفاعتم کنه! خدا وکیلی هنوز ماها خدا رو نشناختیم...

- ...

- می دونم حضرت رو وسیله کردم ولی آگه از خود خدا می خواستم بهتر بود. برای همین دیگه زدم به سیم آخر، از خدا خواستم راهو بهم نشون بده. چقدر گریه کردم؟!

- ...

- هیچی دیگه فردای اون روز، نه ببخشید پس فردای اون روز رفتم دانشگاه، تو راه دانشکده یکدفعه یکی صِدام کرد، برگشتم دیدم دخترست. رفتم پیشش. بعد سلام علیک به خاطر اون دفعه ازم عذر خواهی کرد و گفت که اون دفعه حال خوبی نداشته و از پیشنهاد من متعجّب شده.هیچی دیگه جواب مثبت و به من داد. باباجون تا رفت، رفتم یه گوشه زدم زیر گریه. مونده بودم تو کَرَم خدا. به خودم گفتم هنوز خیلی مونده تا خدا رو بشناسی.

- ...

- آره دیگه اینجوری شد ولی حالا کیه به مامان اینا بگه برن خواستگاری، مامان یه بار خیلی زیرکانه بهم فهموند که تا دَرسِت تموم نشه، سربازی نری، کار پیدا نکنی از زن خبری نیست. خوب حالا با این منطق من چیکار کنم؟! باباجون ما هم جوونیم دیگه هر کی ندونه شما می دونی که جوونی چه جور سنیه؛ همه فشارا رو آدمه، تازه باید بهترین چیزهارم انتخاب کنی. تو این وضعیت یه اتفاقاتی برای آدم ممکنه بیفته که خود من خیلی از اون اتفاقا می ترسم. باباجون من مطمئنم که میرداماد یه بار بیشتر نمیتونست تحمّل کنه تازه تو شرایطی که دختره چیزی ازش نخواسته بلکه خودش رو کنترل کرده نمونش همین قصه­ی پدرسرگی تولستوی. خوندی؟

- ...

- نخوندی؟

- ...

- یه بار یادت باشه بگی برات بیارم بخونم، راستی اصلاً نمی دونم کتابش دستِ کیه؟! ولی فعلاً یه خلاصشو میگم داستان دستت بیاد.

هیچی ماجرای یه سرهنگ جوونِ تو روسیه که عاشق یه دختر از خانواده های بورژوا میشه ولی دختره جواب منفی میده...

- ...

- آره مثل من! ولی با این تفاوت که این دیگه ادامه نمیده و از قشر ثروتمند و شغل نظامیش متنفر میشه و دست میکشه میره راهب کلیسا میشه. بعد یه مدّت میفرستنش به جای یک راهب که تارک دنیا بوده و توی یک جای دور افتاده ای، توی یک کلبه زندگی می کرده و همین چند روز پیش مرده. این میره اونجا مستقر میشه. هر روز یکی براش فقط غذا میبره اونم اونجا میمونه و صبح تا شب قط خدا رو عبادت می کنه.

یه بار یه کالسکه از اونجا رد میشده، که سوار بر اون یک زن بیوه و یک زن و شوهر بوده. کالسکه همون نزدیک خونه­ی این زاهد خراب میشه. اون زن و شوهر پیاده میشن برن به مسافرخانه ای که همون نزدیکیا بودهولی اون زنِ بیوه که خیلی هم زیبا بوده وقتی میفهمه خانه­ی زاهد نزدیکتره،  هم برای راحتی و هم برای حس نفسانی که بهش دست داده بوده به سمت خونه­ی زاهد حرکت می کنه. هوا هم سرد بوده. میره، میرسه در خونه رو میزنه زاهد تعجّب می کنه که به قول این سریالا این وقت شب کی می تونه باشه؟!

- ...

- آره دقیقاً. خیلی سوال مسخره ایه. آره دیگه بهش کلی خواهش و تمنای زن که هوا سرده و اینا، مرده در رو باز می کنه. زنه میاد تو و مرد راهنماییش می کنه به سمت شومینه تا گرم شه و خودش به اتاق دیگه خونه میره، زنه چون اصلاً نیّتی از این اومدن داشته شروع میکنه لباساش رو در می آره و در همین حین با پاهای برهنه اش راه می ره و کشیش از این کار می فهمه که زن لباسی بر تن نداره. پس به سمت تبرش میره و بعد از اینکه یک صدای شکستن میاد  به سمت زن میره، زن می بینه که کشیش با یک ملافه که به دور دستش بسته شده داره میاد و بعد از چند لحظه می بینه که از اون ملافه خون می چکه...

- ...

- آره، انگشتشو قطع کرده بوده. زن از کارش پشیمون میشه و فردای اون روز از اون جا میره و به همه این قصه رو تعریف میکنه و خودشم آدم خوبی میشه. هیچی دیگه مردم بعد از این قصه جمع میشن اونجا برای شفا گرفتن. اتفاقاً دعاهایی که کشیش می کنه خوب جواب میده تا اینکه یکی از دوستای کشیش دخترش رو که خل شده بوده رو میاره پیش کشیش تا شفاش بده خودشم میره تا یک ساعت دیگه بیاد، هیچی دختره تو عالم دیوانگی بلند میشه و کشیش رو بقل میکنه و اون کاری که نباید، میشه. کشیش وقتی میفهمه چیکار کرده سریع وسایلشو جمع می کنه موها و ریششو کوتاه می کنه می ره تا خودش و بشناسه...

- ...

- آره دیگه خلاصش تقریباً این میشه. میدونی باباجون به نظرم اگه میرداماد، جوانمرد قصاب و ... بقیه که الان یادم نیست هم دوبار براشون اتفاق می افتاد خیلی احتمالش کم بود که بتونن رو سفید بشن...

- ...

- نه من نمیگم تقواشون یک بار مصرفه میگم احتمالش کمه...

- ...

- من میگم! باباجون خوب سخته دیگه هر چند یک دفعه هم تونستن خودشونو حفظ کنن و این خیلی عالیه. البته انشا... که حرف من اشتباه باشه، حرف شما درست و تقواشون قوی باشه.

ولی خوب میدونی زمان این بنده خداها که ماهواره، فیلم های هالیوودی و ضاله، بازی و این همه چیز تحریک کننده نبوده که...

- ...

- نبوده دیگه بوده؟!

- ...

- آره یه چیزی تحریکشون میکرده ولی دیگه اینقدر نبوده!

- ...

- آخه یعنی چی که هر زمانی برا خودش؟!

- ...

-  نه به خدا نمی خوام ارزش کار قبلیا رو پایین بیارم می خوام شرایط های مختلف رو با هم مقایسه کنم...

- ...

- ببخشید دیگه قسم نمی خورم ولی خدایی الان پاکدامنی هم برای مرد و هم برای زن خیل سخت شده. دیگه نمی دونم چیکار کنم. تو این وضعیّت همه برای هم یه جور ساز می زنن. دخترا که ناز می کنن چون می خوان ببینن پسرا چقدر می خوانَنِشون، خانواده ها هم برای دخترا و هم برای پسرا هفت خان رستم طراحی کردن، شما بزرگای فامیلم  که هیچی نمی گید!

- ...

- والّا دیگه هیچی نمی گید...

- ...

- چی بگید خوب معلومه!  شما به دخترت یه چیزی بگی باز یه فرجی میشه تا من. خلاصه بابا جون این بود قضیه ما، حالا خوشبختانه برای ما دختره OK رو داده، مونده فقط خانواده که دیگه انرژی ندارم دیگه OK اونارم بگیرم تازه خانواده دختره هم هست، واویلا... فقط اینارو میگم تا بدونی یه مدّت دیگه اگه دیدی اومدم پیشت تعجّب نکنی... شوخی کردم ولی خدایی باباجون به اینجام رسیده دیگه دارم خفه میشم، فقط و فقط امیدم به خداست به خدا...

- ...

- باشه ببخشید دیگه قسم نمی خورم!خوب دیگه خیلی حرف زدم، اگه اجازه بدی از در خونتونو بشورم و یه فاتحه ای بخونم بعد از حضورت مرخص بشم. راستی داشت یادم می رفت اجازه بده یه کم هم  از این گلاب رو در خونت بریزم. خوب دیگه باباجون با اجازه، خداحافظ، یا علی...

- ...

- چشم بزرگیتونو می رسونم.


/ 35 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
Mahsa

سلام! وب قشنگی دارید. ممنون که بهم سرزدید! میتونیدبااسم وبم لینکم کنید. مرسی:)

محمد.س

salam duste aziz kheyli dust dashtani bud vaqean khosham umad az tarze neveshtat movafaq bashi ;)

ahoo

kheili ghashang bood,,,, yade baba june khodam oftadam

Mahsa

slm. chera dg neminevisi? heife.

رابرت

بابا جون خدا بیامرزت... قشنگ بود با اینکه نقدم بهش دارم

رابرت

نمی خوای بنویسی نه؟ خجالت نمیکشی n بار اومدیم سر زدیم

گنجشگک اشی مشی

سلام داستانی که توی قصه ات آورده بودی خیلی جالب بود.درد و دل با بابا جون...خیلی شیرینه!

شقایق

سلام خدا بابا جونت رو رحمت کنه ممنون که بهم سر زدی اما من از پست جدیدت سر در نیاوردم واسه همین نظرمو تو این پست نوشتم بازم منتظر حضورت هستم

محمد

یاد 21 22 سالگی خودم افتادم دوران سختی بود که میگذره ولی تاثیرش تا آخر عمر با آدم میمونه مرد اگه مرد خدا باشه یه بار که هیچی هزار بار هم از هر آزمایشی سربلند بیرون میاد