اتفاق برای بنده خدا!

همینطور داشتیم با هم صحبت می کردیم، که یکدفعه سرعت ماشین را کم کرد  و مرا وسط بزرگرا ه پیاده کرد. خوب شد حالا قبل از پیاده شدن پرسیدم که از کجا باید بروم.

اون روز بعد از جلسه، برادرم، به من گفت، تا هرچه سریع تر با یک نفر به سمت مترو بروم. کاش می ماندم. اما رفتن را انتخاب کردم. البته شاید ناخودآگاه این تصمیم را گرفتم یا به قول بچه ها "یِِیْهو". هیچی دیگر، رفتیم پیش یکی، دو نفری که ماشین دارند و اعلام وجود کردیم(!)، که یعنی هر وقت خواستید بروید، به من هم بگویید. که معلوم شد، یکی از بچه ها که همیشه با ماشین او می رویم(که همینجا هم از او تشکّر می کنم، اگر افتخار داده باشد به خواندن اینها!)، جایی کار دارد. در این حین که من از او بپرسم، یکی دیگر از بچه ها به خیال اینکه من با همین ماشین می روم، زود رفت. خودم خنده ام گرفته است، چون از اول ماجرا را برایتان تعریف نکرده ام. انگار تازه دارد یادم می آید. قبل از اینها که می گویم یکی از بچه ها هی اصرار کرد که بیا تا اتوبوس و مترو هست با هم برویم من هم به خیال ماشین همیشگی...

خنده ام گرفته. بعد از اینکه ماشین دوم هم رفت، من دوباره به سمت ماشین نفر اوّل دویدم"که دستم به دامنت فلانی هم رفت، حداقل ما ار تا یک ایستگاه مترو برسان!"، که قبول کرد. تا بقیه بچه ها که قرار بود با ماشین او بیایند ما تو ماشین نشستیم و با یکی دیگر از بچه ها که منتظر دوستش بود صحبت می کردیم. که یکدفعه رفیقم نگاهش به ساعت افتاد و گفت:«اِاِاِ، مگه تو با مترو نمی خواستی بروی؟!» گفتم:«آره.» و او به ساعتش اشاره کرد که 10:30 را نشان می داد و دیگر مترو ساعت کارش تمام شده بود. من داشتم پیاده می شدم تا حد اقل همانجا پیش برادرم بمانم، که همانجا رفیقم رو به دوشتش کرد و مقصدش را پرسید تا ببیند از صادقیه می گزرد، که او جواب مثبت داد.

سوار ماشین او شدم و در راه  با هم درباره‌ی مسائل روز و من درباره‌ی بازی های جدید صحبت کردم. همینطور صحبت می کردیم و من داشتم با جدیّت داستان بعضی از بازی ها زا تعریف می کردم که، ناگهان سرعت ماشین را در بزرگراهی که من نمی شناسم(بزرگراه اشرفی اصفهانی(از کسی پرسیدم)) کم کرد و گفت:«من عجله دارم اگه اجازه بدید همین جا از خدمت تون مرخص بشم». من با شنیدن این حرف جا خوردم و حرفم را قطع کردم و پرسیدم:«حالا از اینجا چطور می شه رفت تا صادقیه؟» او هم جواب داد:«همینجا بقل پل، پله داره بری پایین می خوره به صادقیه». در حین اینکه ما داشتیم صحبت می کردیم یک بنده خدایی که گوشه‌ی بزرگراه ایستاده بود و دنبال ماشین می گشت فکر کرد برای اونگه داشتیم سریع در ماشین را باز کرد و روی صندلی عقب نشست و گفت جنت آباد می رود. من هم پیاده شدم، خداحافظی کردم و تشکّر. سپس از پله ها پایین آمدم تا بفهمم اصلاً الان کجا هستم. دیدم دقیقا بالای اشرفی اصفهانی هستم و چند متر جلوتر پاساژ تیراژه است. دست کردم در جیبم که ببینم چقدر پول دارم تا ماشین بگیرم، دیدم چون شلوارم را امروز عوض کرده ام، کلید و هم پولم را در شلوار قبلیم جا گذاشتم. امان از این دو شلواری! پس تصمیم گرفتم...     

همینطور داشتیم با هم صحبت می کردیم، که یکدفعه سرعت ماشین را کم کرد  و مرا وسط بزرگرا ه پیاده کرد. خوب شد حالا قبل از پیاده شدن پرسیدم که از کجا باید بروم.


اون روز بعد از جلسه، برادرم، به من گفت، تا هرچه سریع تر با یک نفر به سمت مترو بروم. کاش می ماندم. اما رفتن را انتخاب کردم. البته شاید ناخودآگاه این تصمیم را گرفتم یا به قول بچه ها "یِِیْهو". هیچی دیگر، رفتیم پیش یکی، دو نفری که ماشین دارند و اعلام وجود کردیم(!)، که یعنی هر وقت خواستید بروید، به من هم بگویید. که معلوم شد، یکی از بچه ها که همیشه با ماشین او می رویم(که همینجا هم از او تشکّر می کنم، اگر افتخار داده باشد به خواندن اینها!)، جایی کار دارد. در این حین که من از او بپرسم، یکی دیگر از بچه ها به خیال اینکه من با همین ماشین می روم، زود رفت. خودم خنده ام گرفته است، چون از اول ماجرا را برایتان تعریف نکرده ام. انگار تازه دارد یادم می آید. قبل از اینها که می گویم یکی از بچه ها هی اصرار کرد که بیا تا اتوبوس و مترو هست با هم برویم من هم به خیال ماشین همیشگی...

خنده ام گرفته. بعد از اینکه ماشین دوم هم رفت، من دوباره به سمت ماشین نفر اوّل دویدم"که دستم به دامنت فلانی هم رفت، حداقل ما ار تا یک ایستگاه مترو برسان!"، که قبول کرد. تا بقیه بچه ها که قرار بود با ماشین او بیایند ما تو ماشین نشستیم و با یکی دیگر از بچه ها که منتظر دوستش بود صحبت می کردیم. که یکدفعه رفیقم نگاهش به ساعت افتاد و گفت:«اِاِاِ، مگه تو با مترو نمی خواستی بروی؟!» گفتم:«آره.» و او به ساعتش اشاره کرد که 10:30 را نشان می داد و دیگر مترو ساعت کارش تمام شده بود. من داشتم پیاده می شدم تا حداقل همانجا پیش برادرم بمانم، که همانجا رفیقم رو به دوشتش کرد و مقصدش را پرسید تا ببیند از صادقیه می گزرد، که او جواب مثبت داد.

سوار ماشین او شدم و در راه  با هم درباره‌ی مسائل روز و من درباره‌ی بازی های جدید صحبت کردم. همینطور صحبت می کردیم و من داشتم با جدیّت داستان بعضی از بازی ها زا تعریف می کردم که، ناگهان سرعت ماشین را در بزرگراهی که من نمی شناسم(بزرگراه اشرفی اصفهانی(از کسی پرسیدم)) کم کرد و گفت:«من عجله دارم اگه اجازه بدید همین جا از خدمت تون مرخص بشم». من با شنیدن این حرف جا خوردم و حرفم را قطع کردم و پرسیدم:«حالا از اینجا چطور می شه رفت تا صادقیه؟» او هم جواب داد:«همینجا بقل پل، پله داره بری پایین می خوره به صادقیه». در حین اینکه ما داشتیم صحبت می کردیم یک بنده خدایی که گوشه‌ی بزرگراه ایستاده بود و دنبال ماشین می گشت فکر کرد برای اونگه داشتیم سریع در ماشین را باز کرد و روی صندلی عقب نشست و گفت جنت آباد می رود. من هم پیاده شدم، خداحافظی کردم و تشکّر. سپس از پله ها پایین آمدم تا بفهمم اصلاً الان کجا هستم. دیدم دقیقا بالای اشرفی اصفهانی هستم و چند متر جلوتر پاساژ تیراژه است. دست کردم در جیبم که ببینم چقدر پول دارم تا ماشین بگیرم، دیدم چون شلوارم را امروز عوض کرده ام، کلید و هم پولم را در شلوار قبلیم جا گذاشتم. امان از این دو شلواری! پس تصمیم گرفتم...     


/ 4 نظر / 11 بازدید
خدا

تصمیم گرفتی...؟ ...

رابرت

از این خیلی خوشم اومد ساده و روان ننوشتن مرگ یک نویسنده هست بنویس بنویس بنویس وگرنه منم بلدم....